X
تبلیغات
عشق چیز دیگری ست...

می دانی بهترین روز زندگیم کی می تواند باشد ؟

 

روزی که تو در میان ناباوری هایم می آیی

 

و دستم را می گیری ...

 

و آرام زمزمه می کنی :

 

♥ دوستت دارم ♥

 

و خواهی گفت که برای همیشه آمده ای ...

 

آمده ای تا بمانی ...

 

دوستت دارم عشقم (M)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 20:54  توسط هستی   | 


کاش می شد مثل تمام شیرین و فرهاد های دنیا باشیم .

کاش دلتنگ تمام لحظه های با هم بودنمان باشیم .

کاش می شد سکوت تنهایی را شکست.

و سخن عشق را اویزان ان کرد که عاشق بود ...



+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 0:29  توسط هستی   | 



از کسي که دلش گرفته ....
 
نپرسيد چــــــرا ،..... ؟
 
آدمـها وقتي نميتوانند دليل ِ ناراحتي شان را بيان کنند ....
 
 دلشـــــان مي گــــــيرد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 0:19  توسط هستی   | 

دختری به کورش کبیر گفت : من عاشقت هستم .

کورش گفت : لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده ...

دخترک برگشت و دید کسی نیست .


کورش گفت :

اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 16:42  توسط هستی   | 

 

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت


خانم جوان در دل گفت: ...

از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم

ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 1:3  توسط هستی   | 

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست
 

 

میخوام شما دوستانی که به وبلاگم سرمیزنید

نظرتون راجع به عشق بگید

وجود داره یانه؟

خوبه یانه؟

اینکه عاشق شدی یانه؟

و یه جمله واسه توصیف عشق !!!

ممنون

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 2:47  توسط هستی   | 

دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم.

در کنار خیابانی بایستم.


تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی...


هفتاد سال پیر شدن یک شبه


به حس گرمی دست های تو


هنگامی که مرا عبور می دهی بی آنکه بشناسی،


می ارزد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 2:54  توسط هستی   | 

                        

می بوسمت...


فوفقش خدا منو میبره جهنم!  فوقش میشم ابلیس!


انوقت تو هم به خاطراینکه ابلیس تورو بوسیده جهنمی میشی...

جهنم که اومدی من اونجا پیدات می کنم.


دور از چشم خدا هر روز می بوسمت...


  وای خدا چه بهشتی می شه جههنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 3:17  توسط هستی   | 

 

دوستای گلی که نظر میدین لطفا آدرس وب یا ایمیلتون رو فراموش نکنید  ...

که منم بتونم جوابگو باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 3:33  توسط هستی   | 

 

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی    عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی    عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته    عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی   عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوستت دارم    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 3:15  توسط هستی   | 

 

 
دوستي رو از زنبور ياد نگرفتم كه وقتي از گلي

جدا ميشه ميره سراغ گل ديگه.....

بلكه دوستي رو از ماهي ياد گرفتم

كه وقتي از آب جدا ميشه مي ميره...
 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 2:39  توسط هستی   | 

 
 
اگه عاشقی، سعی کن به عشقت برسی چون وقتی بره دیگه رفته...

اگه عاشق نیستی پس تلاش نکن که طعمش رو بچشی...

چون تلخترین شیرینی روزگاره ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 2:33  توسط هستی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 3:14  توسط هستی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 2:36  توسط هستی   | 

کـــــلافه که باشی ...



دلتنگِ کسی هستی؛ که نیست!


حوصله کسی را نداری؛ که هست...

 

 

بدترین کاری که یه نفر می تونه با دلــت بکنه ، اینه که باعث بــشه

دیگه ذوق نکنی از بودن هیــچ کس !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 3:0  توسط هستی   | 

شانه هایت ...

سر بروی شانه های مهربانت میگذارم

عقده ی دل میگشایم

گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 0:33  توسط هستی   | 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست


فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .


پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟


- نه .


- مطمئنی ؟


- نه .


- چرا گریه می کنی ؟


- دوستام منو دوست ندارن

.
- چرا ؟


- جون قشنگ نیستم .


- قبلا اینو به تو گفتن ؟


- نه .


- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .

- راست می گی ؟


- از ته قلبم آره


دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.


چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را

 بیرون آورد و رفت !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 2:15  توسط هستی   | 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

------------------------------------------
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 20:34  توسط هستی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 17:42  توسط هستی   | 

 

شب

باز شب آمد و تمام تنهایی ها و دلتنگی هایم را به رخ کشید.

این تاریکی و سیاهی مرا آزار میدهدوقلبم را پراز اندوه می کند.

نمی خواهم شب از راه برسد و تو نباشی...

ای ستاره لحظه های تاریکم ، در شبهای بی کسی ام بتاب تا دوباره

 چشمانم بارانی نشود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 17:37  توسط هستی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 17:36  توسط هستی   | 

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…


پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،

شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.

دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.

با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 17:23  توسط هستی   |